خانه / تازه‌ها / نوشته‌های من / ادبیات و شعر (برگه 3)

ادبیات و شعر

همیشه ما برای ملک ایران جان فدا کردیم.

عشق آید بی‌گمان …

عشق آید بی‌گمان بنیادت کند رسم را برافکند جانت دهد زندگی را نو کند رنگ‌ بر رنگ‌ات زند خود تویی یا که نه‌ای او کار خود را می‌کند فائز احیا ۲۰ شهریورماه ۱۳۹۲

خواندن بیشتر

بیمار دوری از توام

لرز می‌کنم کمی سردرد و گاهی دل‌پیچه عصیانی که می‌گویند گرمازدگی‌ست گویا و من هم می‌گویم آری ولی در دل نام توست که دوری تو و من تب‌دار کمی برای من قندِ لب بیار فائز احیا ۱۳ شهریورماه ۱۳۹۵

خواندن بیشتر

شاه منم

شاه منم، گردن فرعون شکنم ملک منم، بدر و منیر به برم تنگ شود آسمان، جامه ابر می‌درم سخت به درروی ز جا، من همه جات بشکنم آن‌من است نور تو جان من است روح تو من آمدم، ز جای خیز وقت شد ست به‌پای خیز روی آی سوی من …

خواندن بیشتر

تو شعری خودت

می‌دانی؟ تو شعری وقتی که پلک می‌زنی و آن دو یاقوت را لحظه‌ای نهان می‌کنی هزار هزار غزل و ترانه سروده می‌شود برای تو میان این که گرم می‌تپد برای تو تو شعری وقتی که راه می‌روی و رقص‌کنان از کنارم می‌گذری هزار هزار شعر و ترانه سروده می‌شود برای …

خواندن بیشتر